کتاب باش
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
روایتی داستانی از عشق و انتقام در مسیر زیارت ابا عبدالله(ع)
رمانی با عطر و بوی پیادهروی اربعین، بوی اسپند موکبها، شیرینی، چای عربی و نگاه پُر مهر ارباب. این کتاب ماجرای داستان مردی به نام رحیم است که دل در گرو عشق دختری عرب به نام سلیمه دارد و برای به دست آوردنش ناگزیر به انتخاب میشود. داستان در همسفری دو زائر میگذرد که یکی جز به مقصد و حرم امام چشم ندارد و دیگری دستهچاقو را در دستانش میفشارد.
گزیدۀ متن:
دخترک، اول خودش را جمع میکند؛ اما دستهای ازهم بازشدة من را که میبیند میآید جلوتر. یا علی میگویم و روی دستم بلندش میکنم و میگذارم پشت گردنم. برای چندلحظه تمام عضلاتش سفت میشود و خودش را محکم میگیرد. با ترس خم میشود و دستهایش را گره میکند دور گردنم و نگاه میکند آن پایین به صورت خواهرش. وقتی لبخند خواهر بزرگتر را میبیند، انگار خیالش راحتتر میشود و دستهایش را شل میکند. عبایش افتاده روی شانههایم و پاهایش را از دو طرفم آویزان کرده؛ درست مثل آن روزهای رحیم که مینشست و پاهایش را آویزان میکرد دو طرفم. دست آن یکی دخترک را محکم میگیرم و آرام راه میافتیم. نمیدانم چرا؟ ولی یکهو بغض گلویم را فشار میدهد و دوباره صورت نحس مردک نقش میبندد جلوی چشمم که اگر نبود حالا دست رحیم توی دستم بود و داشتم پیاده میبردمش زیارت ارباب…





