کتاب بیرون، پای پنجره
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
توفان مرگ، شکسته پای و خسته نفس از هیاهو و شتاب بازمانده است و من در ویرانگاه توفان چشم میگردانم، با چشمانی تیره و تار در انبوهی مه با قامتی تکیده و بیجان در پای پنجره ایستادهای.
نگاهت آسمانی شده است.
میخواهم به تو نزدیک شوم.
نزدیک و نزدیکتر میشوم.
قامت مه گرفتهات در قاب پنجره سریعتر از زمان چرخان است و من نمیتوانم مردمک چشمانم را از حرکت باز دارم.
چشمانم و تمام وجودم با تو میچرخد.
دوست دارم قبل از آنکه از پنجره بگریزی در آغوشت بگیرم، اگرچه دقایقی بعد به تو دست مییابم، در حیرتم چرا در تو شناور شدهام.
آه… عزیز من چقدر سبک شدهای!
وزنی برابر «21 گرم» تمامیت پیکرت را پوشانده است و ساعتی که در قفایم چنانچون ناقوس زمان به صدا میآید و در آخرین ضربۀ خود، فلسفۀ روح فرازت را در 21 بسنده میکند.
بیست و یک ضربه به احترام وزن روحت نواخته میشود و پرندهوار به سینه آسمان پرواز میکنی.
و آسمان در «بیست و سوم» شهریور ماه اصالت وجود انسانی تو را به تمامی پنجرههای دنیا آواز میدهد…
و من هر سال در پای پنجره با سینهای که پر است از ترانههای بومی تو، نام ماندگارترین شاعر مردم را به حافظهی پرندگان دیارم میسپارم که عمری را برای کوهها، دریاها، جنگلها و مردم زادگاهش ترانههای روشن سروده است.
آه… ای افسانه و ای هستی پنهانم، ای کاش انتظار طولانی را پایانی بود.






