کتاب روشنای مهتاب
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از استرس و اضطرابی که به جانم افتاده بود، بارها طول و عرض سالن را طی کرده بودم. من چشم انتظار و بیتاب آمدن پدرو مادرمان بودم و رونا، فارغ از هر فکر و خیالی روی صندلی لم داده بود و سرش روی شانهی عزیز. در این یک ماه و نبود پدرومادرمان، بیشتر از همه به من سخت گذشت. استرس و اضطراب نتیجه ی درمان مادرم از یک سو و تنبلی و شیطنت های رونا از سوی دیگر باعث میشد کمی از درس هایم عقب بیفتم. نفسی بیرون فرستادم و نزدیکش شدم. بند انگشتم را روی گونه اش کشیدم.





