کتاب سایه باف
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
قتی اولین بار سایهام با من همکلام شد، من نوزادی بودم که در گهواره آرمیده بود. اطرافیانم میگویند شبی که من بهدنیا آمدم، حتی ستارگان هم از آسمان فرار کردند و ماه پشت یک خرقهی سیاه و سایهمانند پنهان شد. انگار من موجود بیصدایی بودم که موهای براق و سیاه و چشمان جذابش همگان را شگفتزده میکرد. من، برخلاف همهی نوزادان دیگر، به هنگام تولد نگریستم؛ حتی مثل آنها، با توجه به عملکرد غریزه، با گریهوزاری بهدنبال مادرم نگشتم. به جای رفتارهای معمول نوزادان، آغوشم را بهسمت سایهای در گوشهی اتاق گشودم. سایه هم به من لبخند زد.











