کتاب غوغای کاکتوس
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
این قلب ونوس بود که قدمهایش را بهسمت تخت مهندس میکشاند. هرچه نزدیکتر میشد، ترسی ناشناخته او را فرامیگرفت. سر برگرداند و نگاهی به راهرو انداخت. با دیدن نگهبان، خیالش آسوده شد. سرش را به صورت مرد نزدیک کرد و بهآرامی گفت: «خوابی مهندس!؟» پلکهای مهندس رو به آسمان باز شد. شعف از نگاهش بارید. با حرکتی سریع، از روی تخت پایین پرید و رو به دختر گفت: «سلام آسمانم. خواب میبینم یا بیدارم؟ تو واقعا دوباره برگشتی؟» دختر از این واکنش مهندس ترسید. چند قدم بهعقب برداشت و لبخندی مصنوعی زد.





