کتاب مرد که گریه نمی کنه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
این کتاب ما را با خودش به خانه مراد در نیس می برد جایی که پدر خانواده در حیاط پشتی وسایل کهنه را سرهم می کند ، مادر خانواده افسوس می خورد که چرا از زادگاهش دور مانده و البته بردن نام دنیا، دختر خانوداده،گناه است. وقتی پدر خانواده سکته می کند مراد مجبور می شود بر ترسش از اینکه پیرپسری خپل و مامانی شود، غلبه کند و پلی بسازد برای ارتباط دوباره خانواده با خواهرش ،دنیا. این جست و جو او را به پاریس می کشاند،جایی که باید معلمی را از آنجا آغاز کند.جایی که پسران الجزایری بازیچه پیرزنان ثروتمند شده اند و خواهرش،دنیا،تبدیل به یک فمنیست و سیاستمدار سرسخت شده است.
آیا مراد می تواند خودش را با زندگی جدید در پاریسی وفق دهد و ارزش های خانوادگی اش را حفظ کند؟






