کتاب مه غلیظ
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
دست هایم را پشتم قالب کردم و به سمت وحید رفتم. جوری روی ورق امتحانیاش خم شده بود و تندتند مینوشت که دلم برایش سوخت. تا متوجه حضور من شد سرش را بالا گرفت. با لبه ی آستین دماغش رابالا کشید و گفت: آقا تو رو خدا فقط سه تا سوال مونده. سریع مینویسم. سرم را جنباندم. نگاهی به ساعتمچیام انداختم و گفتم: باشه ولی ربع ساعت بیشتر بهت وقت نمیدم.
برگه ی امتحانش را که به دستم داد داخل کیفم تایش کردم و گفتم: وحید به مادرت بگو شنبه یه سر به مدرسه بزنه.
گوشه ی شلوارش را توی مشت گره کردهاش محکم گرفت تا از پایش نیفتد. کیفش را برداشت و گفت: چشم آقا!
تا حرفش تمام شد شروع به دویدن کرد.






