کتاب و باز هم زندگی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب و باز هم زندگی:
صدایی بلند شد و زمین لرزید. حسن از خواب پرید و بهسرعت به سمت در رفت. فقط یک فکر در سرش بود: باید به مامان و معصومه کمک کنم! نزدیک در اتاق بود که صدای خندهای به گوشش رسید. خندهای شاد و دلنشین! حسن گیج و منگ جلوی در ایستاد. نور خورشید دم غروب روی صورتش افتاد. بیاراده صورتش را برگرداند و چشمش به قاب عکس مادر و معصومه افتاد که از روی طاقچه به او لبخند میزدند. واقعیت با همه تلخی به یادش آمد. جلوی در نشست و آهی کشید که دوباره صدای خنده از کوچه به گوش رسید. صدای دختری بود که با خوشحالی میخندید. حسن جلوی در اتاق نیمه تاریک نشست و به صداهایی که از کوچه میآمد گوش سپرد. دخترک میخندید و دو نفر که حتماً پدر و مادرش بودند سعی میکردند او را آرام کنند. حسن فکر کرد: حتماً برای خانه حاج محمود مستأجر اومده!





