کتاب کمانکشکور
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
… نابغه، مسير انشعابات پياپىاش را تا رهيابى به سادهترين عنصر وجودى كه همانا شاخ «بنيادى» است ناگزير درمینوردد.
تمام تحليلها، اين هم نهاد (سنتز) ناممكن، اين بارقۀ لرزان را فراهم آورده و به آن منتهى می شوند.
و كلام واپسين این که: «ما به جهان تعلق نداريم»، اما اين نقطهنظرِ موجودِ اين جهانى است؛ فرشتۀ ديدگان، از جهان، بىجهانى مىآفريند.
رامبراند ما را به جلاىِ وطن وامىدارد.
سرزمينش نوری از هلند است كه لرزان به ميخ پايههاى زرین آويخته شده و عميقاً دستخوش آشوب و آشفتگی است، مثل بغ بغوى كبوتران مقدّس، با هزاران بالِ برگشوده بر انجیلِ زمان، در آمد و شد انبوه پيغمبرانِ ژندهپوش كه آنان هم گرچه مُطلا، بینوایانه چشم به آسمان دوختهاند.
آن چه رامبراند از ميانِ قشرهای ابتلا و زمان مىبيند، ردّ خروشانِ روز و شب در خطۀ پاكىهاست؛ و در پرتوِ پُرترههاى پیاپى از خود، آن چه مىبيند، زوال تن، و پيدايش آرامش در حاشيۀ چشمها و پيشانى است؛ و آن چه از ميان شُكوه اندام و چهرهها مىجويد – كه در غیبتش، از پپش در نقاشى تثبيت شده ـ جهت توجيه، مشروعيّت گذارها و برزخهاى نكوهيده است.
اگر سفر جنون آساست، پايانش به برآمدن خورشيد مانند خواهد بود. نيمسوزهاى رهاییبخشِ آتشِ روح، زير خاكسترِ گناه، سوزان به جا ماندهاند.
به زير ماده با ثبات و دردمند تابلوهاى رامبراند شرارهای در شرف تكوين است.






