کتاب کوچه سنگتراشها
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
ذهنش خاموش و شفاف بود. حالا میتوانست بهخوبی تصمیم بگیرد. یک تصمیم قاطع بدون ترس، ترسی که این سالها او را فلج کرده و به موجودی منفعل بدل کرده بود. باید بدون هیچ احساسی گزینههایش را ببیند: اگر بماند باید مسئولیت همهچیز را به عهده بگیرد. اگر برگردد نیز نمیداند چه خواهد شد. آیا دوباره اشتباه خواهد کرد! میدانست عاقلانهترین راه، ماندن در زمان اکنون است. اما دلش نمیخواست تصمیم عاقلانه بگیرد. باید خطر کند. با صدای بلند فریاد زد: میخواهم برگردم. میخواهم همهچیز را از اول شروع کنم.








