کتاب سیاه چاله
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
اکنون اما آن سایه ی روبه رو نه یک وهم و گمان، بلکه خود ابوالفضل بود که با بوی تند سیگارش میان قاب در زیرزمین به هیئت زندانبان یا شاید هم بازجویی ایستاده مانده بود؛ لابد در گلاونگ «چه کنم» که یک شق اش می توانست حمله به بلقیس باشد و شق دیگرش این که برود کپه ی مرگش را روی زمین بگذارد. اما تأمل و ایستادن آن سایه میان قاب در طولانی می شود و همین هم بر کوبش قلب بلقیس می افزاید و حالا دو بندرگ شقیقه هایش هستند که با قدرت تمام در جمجمه اش می کوبند و صدای بلند ضربانش در گوشش می پیچند و بلقیس نمی فهمد چرا در آن لحظه باید دخترش که در کنارش خوابیده را در آغوش بگیرد، شاید برای آن که این تنها پناهگاه نزدیک و قابل دسترسش است چون گمان می کند در چنین پناهگاهی ابوالفضل به او حمله نخواهد کرد.






