کتاب گاو و فلفل
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
در اکشاردام هم مانند بقیه معابد باید کفشها را در می آوردیم تابلوهایی زیبا بر روی دیوارها نصب شده بود که توجه هر بیننده ای را جلب میکرد و بت هایی زیباتر که هندوها آنها را می پرستیدند. در کنار بت بزرگشان مراسم عبادی برپا بود. مردم حاضر خال قرمز میان دو ابرویشان گذاشته بودند و هم نوا با خواننده دست می زدند. ما هم به میان جمعیت رفتیم و شروع کردیم به دست زدن مجلس که گرم شد. یکی از بچه ها بلند گفت: «ماشالاه و آن یکی فریاد زد. رحمت خدا به این ناله ها از گوشه دیگری صدای ایشالا بلا نبینی، بلند شد. یک دفعه جوگیر شدم و گفتم رفقا با ذکر صلوات یک قدم بیایید جلو مردم دم در تو سرما وایسادن و بچه ها صلوات دهلی شکن فرستادند. اینجا بود که احساس کردم ماندن به صلاح نیست و به زودی حراست حرم اکشاردام بازداشتمان میکند. به بچه ها گفتم بزنیم به چاک و زدیم





