کتاب تا در خیابانی مه آلود گم نشوی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
دویدم وسط خیابان فریاد زدم: مردم تبریز نگذارید ارابه از این در رد شود جمع شوید نگذارید بیگانه ها در روز عاشورا وسط شهر ما عزیزترین فرزندان مشروطه را دار بزنند.
چند مرد هجوم آوردند به طرف ارابه یکی فریاد زد: «ثقه الاسلام است!»
دیگر دیر شده بود ارابه با آن بار گران از دروازه گذشت در به روی مردمی که جلو می آمدند بسته شد چند شست تیر روی پشت بام رو به خیابان نشانه رفته بود حالا فقط یک آرزو بیشتر نداشتم؛ حالا که قرار است سرهای بیگناه بالای دار برود ای کاش اولین نفر قدیر باشد. او شانزده سال دارد چطور می تواند شاهد اعدام دیگران باشد؟ شاهد اعدام برادر بزرگتر از خودش.











