کتاب مدیر مدرسه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همین طوری دنگم گرفته بود قد باشم. رئیس فرهنگ که اجازه ی نشستن داد نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می نوشت تمام کرد و می خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه اش زیرورو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلاً خالی از عصبانیت گفت:
– جا نداریم آقا. اینکه نمیشه هر روز یک حکم می دند دست یکی و می فرستنش سراغ من… دیروز به آقای مدیرکل…
حوصله ی این اباطیل را نداشتم حرفش را بریدم که:
– ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟











