کتاب به امید دل بستم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
در پسِ دورنمایِ بیرحم یک بیمارستان، من به پسرکی بازیگوش با چشم هایی به رنگ خورشید دل بستم که در آن ویرانه تنها دل خوشی ام شد. همین موجب شد زمانی که مقابل چشم های من جان خود را گرفت روحم متلاشی شود.
از آن روز، سوگند خوردم دیگر به هیچ کس دل نبندم. به جز سه نفر: دوست هایم، سونی، نئو و کور، گروهی از بچههای سرکش که مرگ را انتظار می کشیدند.
سونی با همان یک ریهای که دارد هوای آزادی را به داخل ریه هایش کشیده و ما را رهبری می کند. نئو، نویسنده ی بداخلاق روی صندلی چرخ دار، تمام کارهای مهمی که تا به امروز کردیم از دزدی گرفته تا ترساندنِ پرستارمان را ثبت و ضبط می کند. کور خوش قیافه ی گروه، با بدنی ماهیچه ای، غول مهربانی که قلبش دارد از کار می افتد.
پیش از اینکه مرگ ناگزیر ما را از پای درآورد، من و دزدهایم آخرین سرقتِ خود را برنامه ریزی می کنیم. فراری بزرگ که ما را از شرِ والدین بددهان، فقدانی کمرشکن، و واقعیت بیماری هایمان خلاص می کند. اما روزی که یک نفر دیگر از آن در داخل می آید چه می شود؟ دخترکی که به مهمانی ما پیوسته و با لبخند شیطنت آمیزش من را از حرف زدن عاجز می کند. چه اتفاقی می افتد وقتی خورشید را در چشم هایش می بینم، و با اینکه می ترسم دوباره کسی را از دست بدهم، اما بااینحال عاشق اش می شوم؟










