کتاب از سه راه آذری تا منهتن انتشارات نگاه
معرفی کوتاه
پنج روز قبل گفته بود ” نوشابه میخوام ” آن هم سر سفره ی صبحانه.
مادر دعوایش کرده بود : ” مگه دکتر نگفت نخور ؟ هان ؟ دلت میخواد بمیری ؟
با دهان نیمه باز و سیبیل های سیخی ، زل زده بود به مادر : دکترا غلط کردن اونا هیچی حالیشون نیست !
مادر گفت بود : تو هم انگار مرغت یه پا داره .
بعد با زیر شلواری راه راه سبز و زیرپوش سفید رفته بود و از کوچه بغلی نوشابه سیاه خریده بود و آمده بود خانه و با کره و مربا ، پنیر ، نصف نان سنگک خاخاشی و چند لیوان چای تحویل عروق داده بود و یک ساعت بعد در بخش قلب و عروق پشتش را داده بود به نوک آمپول های مرگ آور .



