کتاب ماه غریب من
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
دربارهی کتاب :
سرکرده شان آمد جلو گیسوانم را از پشت سر گرفت و گفت میگویی یا خفه ات کنم؟ گفتم به خدا دروغ نمی گویم او معطل نکرد و با بی رحمی صورت مرا در برف ها فرو برد. داشتم خفه میشدم آنقدر فشارم داد که دهانم پر از برف و خون شد. حلقم از برف زیاد سوخت و سینه ام پر از برف ریزه شد دیگر نای حرف زدن نداشتم چشم هایم داشت بیجا میرفت و دست و پایم سست می شد که پیرزنی جلو آمد مشتی از جواهرات خود را به سرکرده داد و گفت هرچه داشتم همین هاست این مرد بیچاره را رها کن آن ها رهایم کردند و رفتند کاروانیان ورشکسته جسم نیمه جان مرا به خانه ام رساندند.









