کتاب یکی مثل شما
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بشخی از کتاب:
سرم را که بالا گرفتم اسیر عراقی توی چشمانم زل زده بود. چند دقیقه ای با اسلحه کلنجار رفتم ولی نتوانستم بازش کنم خودم را روی زمین کشیدم و نزدیکش نشستم نمی دانم چرا حسی درونم می گفت می توانم به او اعتماد کنم. اسلحه را دستش دادم و خواستم باز و بستش کند. مرحله به مرحله به من یاد می داد. هر بار توی چشمانش نگاه می کردم بیشتر مطمئن می شدم گریه اش گرفته و به سختی خودش را کنترل می کند. علت رفتارش را نمی فهمیدم. کارش که تمام شد من هم یکبار اسلحه را باز و بست کردم با نگاهش تاییدم می کرد یکی دو بار نزدیک بود اشتباه کنم. دستم را می گرفت تا مانع کارم شود حالا من هم بغض کرده بودم اسلحه را که کامل بستم هر دو اشک می ریختیم علت گریه های خودم را هم نمی فهمیدم شاید به خاطر مظلومیت خودمان که باید کار با سلاح را از دشمن یاد می گرفتیم یا این که چرا به ما حمله کردند تا ما چاره ای جز دفاع نداشته باشیم.





