کتاب پشت برج
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
زن خیابان چهارباغ. اسم داستان همین است. قبلا هم همین بود. میتوانست کاروان سرای جهان هم باشد یا خیلی سانتی مانتال تر زن چشم خرمایی. البته زن چشم هایش خرمایی نبود. چیزی مابین قهوه ای بود و سیاه. شاید هم این جور به نظرم می آمد. داستان را خیلی وقت پیش نوشته بودم. هفده هجده سالی پیش تر. بعدها هرچی گشتم دنبالش جز چند صفحه ای چیزی ازش پیدا نکردم. شاید توی اثاث کشی و جا به جایی ها، جایی گم و گور شده بود. چند باری هم آمدم بنویسمش پا نمی داد. دوسه صفحه ای مینوشتم و بعد از جای دیگری سر در می آوردم. روایت الان هرچند با نوشته ی آن موقع زیاد فرقی نمی کند، با اینحال وقتی قرار است خاطره ای داستانی شود چیزهایی کم و زیاد یا عوض می شوند و جزئیاتی بهش اضافه می شود. تنها خوبی اش شاید این باشد که زن هنوز همان جور مانده. مثل همین حالا که دارم می بینمش. لا به لای جمعیت توی خیابان چهارباغ. با همان چادر گلدار و دمپایی های آبی لاستیکی اش…








