کتاب پرواز بر فراز رویاهای دختری به نام هستی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
در میان ابرها معلق بودم مهی غلیظ همه جا را فرا گرفته بود نمی دانم کجای ابرها بودم آیا در توده هایی از ابر به سر می بردم؟ یا بالای آنها؟ شاید هم هنوز ابرهایی بالاتر و بالاتر وجود داشتند. آنچه در خاطرم مانده ابر است؛ سفید، غلیظ، و متراکم. سوار بر تابی بودم و از سویی به سویی دیگر تاب می خوردم گویی از جهانی به جهانی دیگر پا می گذاشتم جهان هایی آن همه از هم دور و بسیار به هم نزدیک. آن قدر دور که وقتی تاب مرا از آن سو به سوی دیگر می برد با تمامی وجودم چونان لذتی را می چشیدم که گویی از دنیایی به دنیایی دیگر می روم و آنچنان نزدیک که در لحظه ای از آن هستی به هستی دیگر راه می بردم تابی بسیار بلند بود هرچه به بالای سرم نگاه می کردم نمی توانستم ببینم که طناب های آن به کجا آویزانند، انگار تا ابد ادامه داشتند؛ بسیار بلند و آنچنان معلق که مرا از جهانی به جهانی دیگر می برد. گاه حس می کردم در لحظه ای فاصله ی بین آنها را طی می کنم و گاه می فهمیدم چه فاصله ی بی نهایتی را با این تاب می پیمایم بر روی تکه ای چوب که بویش مشامم را پر کرده بود و با طناب هایی به بلندی هفت آسمان.





