کتاب پنج روایت از یک مرد
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
پهلوانی دل شکسته در لباس سبز پاسداری مقابل زنان و مردان یک شهر ایستاده بود و با جمله جمله اش آنها را امیدوار به یافتن فرزندانشان و ما را نگران از دست دادن فرزندمان می کرد با طنین تک تک کلماتش انگار صدای شکسته شدن کمرم را می شنیدم و با تماشای قدو بالای رشیدش ویرانی تمام آرزوهای پدرانه ام را می دیدم چه نقشه ها که من و مادرش برای آینده او در سر نپرورانده بودیم و چه خیال ها که برای خوشبختی عروس و نوه های مان نداشتیم عروس و نوه هایی که تصویر مبهم اما دلنشینشان با حرف های آخر على رضا داشت محو می شد صدایش دوباره در گوشم پیچید داشت آیه ای از قرآن را تفسیر می کرد تا بعد از آن از همه حلالیت بطلبد. امیدوارم در این لحظات آخر اگر کسانی از ما بدی دیده اند یا گلایه ای دارند حلال مان کنند ما هم اگر از کسانی بدی دیده ایم حلالشان خواهیم کرد. مات و مبهوت مانده بودم علی رضای من چه زود بزرگ شده بود و با چه شتابی به سوی آینده روشنی که سرخیاش چشم دلم را خون کرده بود. پر می کشید.





