کتاب فیلسوف پشمالو
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
جلو رفتم و با هزار ترس و لرز کنار جنازه نشستم خاک بر سرت محسن با آن حمد وقت و هزینه ای که صرف تحصیلت کردی اهل جامعه با هایم می لرزید.
دست هایم هم…. آب دهانم را با صدا فرودادم و لرزان روی جنازه چشم دواندم تا یک جای لختش را پیدا کنم نبود ناچار با نوک انگشت لای گفتی را باز کردم تا این که دستش را دیدم سفید سرد و پلاسیده نفس در سینه ام حبس شده بود معظلش نکردم به تندی روان نویس مشکی ام را از جیب بیرون آوردم و در حالی که مدام اطرافم را می پاییدم، بالای انگشت شست مرده روی نرمه ی گوشتی که حالا سخت شده بود. یک صلیب کج و کوله کشیدم و بعد مثل برق از جا پریدم از مرده شورخانه بیرون زدم و به سمت خیابان مجاور قبرستان شروع به دویدن کردم تازه این جا بود که یادم افتاد لیدی کفتی را به حالت سابقش برنگردانده ام. فکر می کنم اگر آن لحظه کسی مرا به آن حال می دید. گمان میکرد از مرده ها دزدی کرده ام چقدر سبک مغز شده بودم. اثبات مردی آن هم با رفتن به داخل مرده شورخانه و بر هم زدن خلوت یک مرده قحطی قول بود.











