کتاب دختر و سرباز
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
کلبه عشق خالی از «او» برای ایزی سخت و دردناک می گذشت. او بند پوتین هایش را محکم کرده بود و تصمیمی گرفته بود که قلب خود و ایزی را به درد می آورد. اما اهالی شهر و به خصوص ایزی می دانستند که رفتن او تنها تصمیمی بود که از شم پرستار گونه اش شکل میگرفت. او با لباس سربازی که به تن داشت روبه روی ایزی ایستاد و نتوانست به چشمان ایزی خیره شود و تنها لبخندی تحویل او داد و رفت…. و جانا ایزی بود که زیر باران رفتن او را تماشا میکرد و کلبه عشقی که با رفتن او همچنان کلبه عشق ماند و زندگی ای که با نبود او جریان داشت. ایزی با صبر و امیدی که در قلب داشت زندگی را با دوستان و عزیزانش می گذراند. تا که کمتر دوری و نبود او را احساس کند. اما با اتفاقات پیش رو و آمدن خواهرش به تورنتو و دیدار او با اسب سوار ماهر عشقی قدیمی که با آمدن دوستش تازه می شد و جان می گرفت و اتفاقات عجیبی را با خود رقم می زد و عشق هایی که قلب ها را به خود درگیر می کرد. بیشتر از همیشه جای خالی او را احساس می کرد و در انتظار آمدن او و نامه اش با چشمان خیس و بلوری ساعت ها به پنجره چشم می دوخت.






