کتاب تقدیس یک تراژدی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از متن کتاب:
وقتی او را در قبر گذاشتن به خاطر اندام لاغرش کنارش کمی جا بود، آن جا دراز کشیدم و آسمان را از چهار چوب قهوه ای رنگ قبر دیدم، انگار آسمان آبی تر شده بود. مثل یکی از بوم های نقاشیم که کلاغ ها صفحه اش را پاره
میکنند و به بیرون می جهند و در پی حقیقی شدن، کریه تر میشوند.
کنجکاو شدم کفنش را کنار بزنم و صورتش را برای بار آخر ببینم ولی کنجکاوی دلیل خوبی برای این کار نبود، منصرف شدم.
نم نم می بارید، کفن خیس شده بود، روی تنش هوا سرد بود، یادم آمد از سرما فراری بود. دستم را روی گل های اطراف کشیدم، سرد بودند. عاقبت نبرد گرمای استخوان های پرشورش با سرمای خاک مشخص نبود.
زمانی رنگ سفید او را به جنون می رساند. حالا چشمانم غرق در نقطه ای بود که او در رنگ سفید پیچیده شده بود. هنوز شک داشتم که میتواند سرما را حس کند یا نه.
قرارمان این بود درخت ها از بدنش تغذیه کنند، برای همین کفن را در آوردم و بیرون انداختم، سعی کردم نگاهم به صورتش نیفتد اما موفق نشدم. موهای تیره اش به گل آغشته شده بود، رنگ صورتش سفید متمایل به آبی بود. آیا او همیشه همین قدر زیبا بود؟
حتی با دیدن دست ها و انگشتان کشیده اش هم هر کسی میتوانست پی ببرد حامل چه میراثی هستند.





