کتاب قدم زدن با مرگ
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
ولی بازی ادامه دار شد حتی یک جورهایی جای گوشی ام را گرفت. چون خیلی کم اتفاق می افتاد که تنها باشم موقعیت هایی را برای خودم ایجاد کردم که با وجود حضور بقیه یواشکی این کار را بکنم. این پنهان کاری هیجانی را که دیگر داشت فراموشم می شد، زنده کرد. دیدن آدم ها پنجره ها گربه ها و ماشین ها باعث می شد لحظاتی کسالت زندگی خودم را فراموش کنم و از اینکه برای این کار خصوصی مجبور نبودم به خانواده ام توضیح بدهم احساس آزادی که نه احساس پیروزی می کردم. تا یک شب که من و رضا سر چیزی که الان یادم نیست بحث مان شد و بچه ها به اتاق خودشان فرار کردند و رضا مثل همیشه رفت و خوابید و من هم مثل همیشه دوربین را برداشتم آن شب نقطه عطفی شد برای راز دونفره ی من و دوربین چشمم به پنجره ای در ساختمان مقابلم افتاد که دست کم سه طبقه از ما بالاتر بود دستی سیگاری را از پنجره بیرون نگه داشته بود…





