
الری کوئین ایستاده بر سکوی ایستگاه رایتسویل، با خودش فکر کرد: «من دریاسالار می شم؛ دریاسالار کولامبوس» و این فکر در حالی از سرش می گذشت که تا زانو در انبوه وسایل بدرنگ خودش فرو رفته بود. ایستگاه راه آهن، سکویی بلند با نمایی از آجرهای سرخ و سیاه بود. زیر لبه های شیروانی بام ایستگاه، روی یک کامیون فرسوده،…