
اسم من بیرون است. چون بیرون به دنیا آمدهام. یعنی بیرون بیمارستان. اسمم را دوست دارم. ماهیهای عشق نور را هم دوست دارم. من ازشان یاد گرفتهام که آدم باید عشق یک چیزی را در زندگیاش داشته باشد؛ چه مثل افشون، عشق دودکش باشد، چه مثل این ماهیها، عشق نور. در شهر روشن همه چیز تمیز است. در رودخانهی زلال…