
رابونیای کیمیاگر در یک کتاب قصهی قدیمی زندگی میکند. یک روز صبح زود با صدای جیغ و گریهی موجودی از خواب میپرد و مجبور میشود برای جستجوی صاحب صدا، از قصهی خود بیرون بیاید. پس از گذشتن از چند قصه، با خرگوشی روبرو میشود که ملوسک خود را گم کرده است و نمیداند چگونه باید خرگوش را ساکت کند...





















