الکساندر اشتفنس مایر
چینش کتابها

لیزه لوته بی حال بود و رنگ و رویش هم پریده بود!عچوووو! انگاری سرما خورده.خانم مزرعه دار چندتا روش خانگی برای درمان سرماخوردگی بلد بود، اما لیزه لوته بهتر نشد که نشد. او چند روزی حسابی استراحت کرد. یک روز لیزه لوته احساس کرد قبراق و سرحال شده، اما دلش نمی خواست از جای گرم و نرمش بیرون بیاید.لیزه لوته…

آخ جان، بادبادک بازی!لیزه لوته می خواست بادبادک جدیدش را هوا کند، که یکهو شرشر باران بارید.لیزه لوته مجبور شد توی خانه بماند.حالا باید چه کار کند تا حوصله اش سر نرود؟او این جور وقت ها یک عالمه کار بلد بود انجام بدهد:طناب بازی... جورچین... بازی با جوجه ها.حتی به سرش زد تا توی خانه بادبادک هوا کند.لیزه لوته بلا…

لیزه لوته شده بود شوالیه ی شجاع!او از قلعه اش در برابر مرغ ها و خروس ها دفاع می کرد.خانم مزرعه دار داد زد: «بازی دیگر بس است! وقت حمام کردن است!»همه ی حیوانات مزرعه حمام کردند و تروتمیز و دسته گل شدند.اما لیزه لوته حال و حوصله ی حمام کردن نداشت.خانم مزرعه دار اصلا دلش نمی خواست لیزه لوته…

درباره ی کتاب: لیزه لوته و بقیه ی حیوانات مزرعه سر توپ بازی بگومگو می کردند. آنها شلوغ می کردند و باهم کنار نمی آمدند. خانم مزرعه دار از دستشان کلافه شد و گفت باید یک بازی گروهی بیسروصدا انجام بدهند. حیوانات مزرعه هم رفتند سراغ بازی قایمباشک. لیزه لوته وقتی دنبال پونی و بزغاله میگشت یکهو چشمهایش برق زد!…

درباره ی کتاب: لیزه لوته خیلی غصه میخورد، آخه آقای پستچی برای گذراندن تعطیلات رفته مسافرت. لیزه لوته هم دلش می خواست برود مسافرت و خوش بگذراند. برای همین شال و کلاه کرد و رفت ایستگاه اتوبوس. او کلی منتظر ماند، اما از اتوبوس خبری نشد که نشد. لیزه لوته که کوتاه بیا نبود، فکر بکری به سرش زد. لیزه…

درباره ی کتاب: لیزه لوته زودی باید میرفت سراغ کارش. آخه سال نو نزدیک بود. او باید کارت تبریکها و هدیهها را به دست بقیه میرساند. لیزه لوته و آقای پستچی همه ی بستهها را رساندند و فقط بستههای هدیهی آقای پستچی برای حیوانات مزرعه ماند. یکعالمه برف باریده بود و جاده معلوم نبود. گاو بازیگوش راهش را گم کرد.…

درباره ی کتاب: لیزه لوته قند توی دلش آب میشد! آخ جان! آخه روز تولدش بود! توی مزرعه، همیشه جشن تولدهای قشنگ برگزار میشد. کیک سیب میپختند، کاغذکشیهای رنگوارنگ آویزان میکردند و تازه با تلمبهی دوچرخه بادکنکها را باد میکردند. لیزه لوته هم هی فکرش پیش جشن تولدش بود. چرا توی مزرعه خبری نبود؟ نکند یادشان رفته که امروز تولدش…

درباره ی کتاب: لیزه لوته و آقای پستچی قرار بود بسته ها را به دست اهالی دهکده برسانند. سرشان هم حسابی شلوغ بود. آنها بدوبدو به همه جا سر میزدند تا بستهها را برساند. اوخ، نه! پس بسته ی خانم مزرعهدار کو؟ بله، بسته ی خانم مزرعهدار گم شده! لیزه لوته و آقای پستچی حالا باید چهکار کنند؟ لیزه لوته…

لیزهلوته خیلی ناقلا شده بود! او یک جایی قایم میشد و منتظر میماند تا سروکلهی آقای پستچی پیدا شود. بعد هم از مخفیگاهش بیرون میپرید و ماغ بلندی میکشید و چهارنعل میدوید تا او را از مزرعه فراری بدهد. همهی بستههای پستی هم خردوخاکشیر میشد. طفلکی آقای پستچی مانده بود از دست لیزهلوته چهکار کند. او فکری به ذهنش میزند…
ناشرهایی که کتابهای «الکساندر اشتفنس مایر» را منتشر کردهاند
ناشرهای فعال که کتاب از این نویسنده منتشر کردهاند.
مترجمهایی که کتابهای «الکساندر اشتفنس مایر» را ترجمه کردهاند
بر اساس کتابهای موجود در فروشگاه و دادههای دستهبندیشده.
