
بخشی از کتاب: اتاق خواب، تنها یک پنجره ی کوچک داشت کوچک تر از آنکه بتوان از آن خارج شد پس تا جان در بدن داشتم با همان صدای گرفته صدایش کردم از پشت در گفت با آندریاس می خوام برم گردش اصلا اهمیتی نمیدم چی پیش میاد چون احتیاج دارم یه کمی خوش باشم.» به در زدم و فشفشکنان…
۱۸۹,۰۰۰ &#x۰۶۲A;&#x۰۶۴۸;&#x۰۶۴۵;&#x۰۶۲۷;&#x۰۶۴۶;