
"مالو" باید چند روز را با مادربزرگش، بالینا، بگذراند که در داستان گویی و بافتن روتختی تخصص دارد. مالو در ابتدا احساس می کند این روزها، بدترین و سخت ترین روزهای عمرش خواهند بود. اما مریخی کامپیوتر او را در برابر آزمون دشواری قرار می دهد و ناگهان مالو احساس می کند نیمی از وجودش در بدن مادربزرگ حلول کرده…