
بخشی از کتاب: رعدی صحنه را روشن میکند. حورا و اسماعیل سر در راه دارند. صدای سم اسبان میآید. - حورا: صبر کن. آنان به ما رسیدند. آنان طمع در کشتن من دارند. از من دور شو تا گزندی به تو نرسد. - اسماعیل: بی تو هیچجا نمیروم. - حورا: بیمن؟ آخر چرا؟ - اسماعیل: نمیدانم. در ابتدای راه همۀ…
