
در جادهای راه میرفتم که تا بینهایت امتداد داشت و خالی از هر جنبندهای. سمت چپ و راست جاده تا بینهایت شورهزار بود و وقتی مینشستی تا از زاویهی پایین انتهای این شورهزار را ببینی، آسمانی را میدیدی که انگار در انتها چسبیده است به زمین. روبهرویم خورشید بود که داشت غروب میکرد و آسمان به سرخی میزد. هوا گرم…
