
حدیث قصهی ما، به یک باغ گل رسید.نشست روی جفت پاهاش، نقاشیهاشو کشید.تو صفحهی اولش، کشید یه خورشید زرد رنگ اونو آبی کرد، با یک مداد پررنگ مامان حدیث خانم تا نقاشی رو دیدش، زد زیر خنده گفتش، اشتباهه خورشیدش باید توی نقاشی خورشید رو زردش کنی شعلههای روشن رو کمی نارنجیش کنی کنار خورشید باید، چندتا ابر هم رسم…
۶۲,۱۰۰ &#x۰۶۲A;&#x۰۶۴۸;&#x۰۶۴۵;&#x۰۶۲۷;&#x۰۶۴۶;