
بخشی از کتاب: به آن لحظهای که از وسط روز منتظرش بودم، نزدیک شدم. خداخدا کردم ناخوش نباشد و زود موافقت کند. نمیدانستم چطور شروع کنم. گیر کرده بودم. داشتم پسوپیش میکردم حرفی را که میخواستم بزنم که یکهو سمیه پرید وسط و گفت: «آقاجونی! عبدالله میخواد بره توی ارتش تفنگ دستش بگیره!» یک لحظه گُر گرفتم. هم خوشحال شدم…
۲۶۵,۵۰۰ تومان