
نازگل: عمّه جون، چقدر طولش دادی؟ شمعها حاضره. یالّا چراغارو خاموش کنین. با سرعت از پلّهها پائین آمد و زیر لب غرغر کرد. – الآن سر میرسه اون وقت اینها بیخیال نشستن. ترگل: باشه عمّه جون الآن میام. دیگه حاضرم؛ ولی هنوز چراغارو خاموش نکنین؛ زوده. ترگل آرام و باوقار از پلّهها پایین آمد. دیگر آن دختر پرشر و شور…
