
درباره کتاب: با باز شدن در اتاق متهمان بوی تند عرق بیرون زد. علی رغم کوچکی اتاق تعداد زیادی متهم را دیدم که در انتظار نوبت دادگاه تنگاتنگ هم روی زمین چمباتمه زده بودند. سرباز رو گرداند و دست به سینه من گذاشت عجب آدمی هستی چندبار بگم برو عقب وایسا الآن نوبت دادگاهشه وقتی اومد بیرون می ذارم ببینیش.…


