
سهندرا، شاهدختِ امپراطوریِ تولندرا، سرگشته و آشفته است. قصهای قدیمی هست که میگوید گوی ایزد آلدور از سرزمینهای غرب در برابرِ توراکِ پلید حفاظت میکند؛ همه میدانند که این قصهها افسانههای بیسروته هستند. اما حالا سهندرا را مجبور کردهاند به گروهی از آدمهای عجیب ملحق شود و راهیِحتی گاریونِ کمسنوسال هم دارد کمکم جادو یاد میگیرد. او پسرکی روستایی است…
