
بخشی از کتاب: یک لحظه تیراندازی قطع شد. وقتی دقت کردم دیدم سه متر با نظامیان دشمن فاصله دارم تصمیم گرفتم با نارنجک دخلشان را بیاورم با خودم گفتم: «ضامن نارنجک رو میکشم میندازم توی سنگرشون و خودم رو پرت میکنم پایین جاده تا آسیب جاده تا آسیب نبینم.» انگشتم را داخل حلقه ضامن نارنجک کردم پنجه پای چپم را…
