
بخشی از کتاب: خودم را وسط جمعیت انبوهی پیدا کردم، که تابوتی را پیش میراند. مسیر آشنا بود. نمیدانم مراسم خاکسپاری چه کسی بود. از فهمیدنش ترس داشتم، اما طاقت نیاوردم. جمعیت را کنار زدم و رفتم جلو. همة چهرهها آشنا بودند؛ کسانی که در تمام عمر دیده بودم. همه خیلی عادی و طبیعی بودند، انگارنهانگار که داشتند مردهای را…


