
اولین بار که چشمم به شبتابها افتاد بچه بودم. فکر میکردم شبتابها ستارههایی هستند که پایین آمدهاند و خواستم یکی را مثل سنجاق روی موهایم بگذارم. آنقدر گریه کردم که بابا یکیشان را کف دستم گذاشت. فردایش بابا اشتباه بزرگی کرد و یکی را که نتوانسته بود به موقع از نور روز فرار کند نشانم داد. یک کرم زشت بود…
قیمت درج نشده