
بیتوجه به گریههای مادرم ساکم رو برداشتم و با علی رفتیم محضر. فکر میکردم بهش برسم همه چی تمومه. بعد از عقد رفتیم بیرون شام خوردیم و کلی خرید کردیم. اونقدر خوشحال بودم که صدای خندههام کل پاساژو گرفته بود. همه با یه حالت خاص نگاهمون میکردند. وقتی از مغازهی طلافروشی دوتا حلقهی رینگ ساده خریدیم مدام به انگشتم نگاه…
۲۱۶,۰۰۰ تومان