
پخشی از کتاب: کیومرث دوباره به عکس نگاه کرد و گفت: «این زن و این راه پله تو رو یاد چی می ندازه؟» بلند شدم و روبروی عکس ایستادم. متوجه جزئیات بیش تری شده بودم. سمت چپ راه پله، باز هم پله هایی بود که از فضای تاریک تر پایین به کف می رسید و در پاگرد، نور کمرنگ و…
۲۷۰,۰۰۰ &#x۰۶۲A;&#x۰۶۴۸;&#x۰۶۴۵;&#x۰۶۲۷;&#x۰۶۴۶;