
حسین حالا داشت فاطی را بعد از شصت سالی که با هم زندگی کرده بودند، میدید. هیچ وقت فاطی را ندیده بود. چون او همیشه حاضر بود. روی اجاقی که تمام آشپزخانه همان بود، غذا میپخت. شیر میدوشید. ماست میبست. پنیر میساخت. کشک و تُلِف درست میکرد. از آب کَره میگرفت تا کسی بیقوت نماند. از صحرا بافهبافه علف میچید…
۱۱۰,۰۰۰ تومان
