
داخل ماشین نشسته و از پشت شیشههای غبار گرفتهی کافیشاپ چهرهی نه چندان واضحی از نیم رخ خندان آزاده را میبینم. چنان شاد و سرمست است که انگار دنیا را در کف مشتش گرفته. خودم را دختر نوجوانی میبینم هم سن و سال او. از میان کوچههای تنگ خاکی و سنگلاخی روستا میگذرم. شادم و سرمست از انتظار دیدن یار.…
