
تنها چیزی که می خواستم توی ذهنم باشد، منظرهٔ دریا از توی آشپزخانه و سالن و اتاق های بدون دیوار بود. حس آمیختهٔ ترس و امید جلوآمدن یا نیامدن آب را موقع تماشای دریا دوست داشتم. دستهای سهراب را گرفتم. بعد دست دیگرم رفت توی جیب کتش و پاکت سیگارش را بیرون کشید. فندکش هم توی پاکت بود. بعد از…



