
«نتوانستم جلو خودم را بگیرم. ولو می شوم روی موزاییک های کف حیاط. الآن است که عزیزجون جیغ بزند: «داری چه غلطی می کنی؟! مامان و بابات خودشون رفتن واسۀ من زنگولۀ پای تابوت گذاشتن... من رو هم می خوای بفرستی پیش همون ها؟!» ولی عزیز جون سرش را هم تکان نمی دهد. انگار اصلا صدایی نشنیده. زیر دست های…
