
ماریو نمیتوانست به چشمهای پیرمرد نگاه کند، از خجالت سرش را پایین انداخته بود و زل زده بود به کف اتاق، اما گهگاهی هم زیر زیرکی به دیوارها نگاهی میانداخت و دلش میخواست از ماجرای عکسهای فوتبالیستهای قدیمی روی دیوار و جامهای قهرمانی روی میز سر درآورد. ماریو بااینکه هنوز احساس بدی داشت و خجالت میکشید ولی نمیتوانست به کنجکاویاش…