
بخشی از کتاب: «فرمانده گفت: “آمادهای؟ پس خداحافظیهایت را بکن.”«طوری لباس پوشیده بودم که انگار میخواستم بروم مجلس رقص ـــدامن صاف سیاهی که تا سر زانوهایم بود، با بلوز زیبای قرمزی که کلی دکمهی کوچک داشت و کفش پاشنهبلند. دو پلیس همراهیام کردند و سایرین، طبق دستورات فرمانده، در آپارتمان ماندند تا آنجا را بگردند. هنگام پایینآمدن از پلهها دستم…