محسن نعماء
چینش کتابها

اسماعیل فقر شدیدی داشت.توی نداری دست و پا می زد.یکبار پیش امام جواد نشست و سفرۀدلش را بازکرد.شروع کرد ازفقرش حرف زدن. امام جواد سجاده ای که کنارش بود را کنار زد.یک مشت خاک از زمین برداشت و توی دست اسماعیل ریخت.اسماعیل متعجب شدکه امام جوادچرا این کار کرد و اصلا این مشت خاک چه ارزشی دارد؟! اسماعیل نگاهی دوباره…

محسن خیلی به شهید کاظمی علاقه داشت.عشق وجانش،حاج احمد کاظمی بود.محسن،هرشب می رفت سرقبرحاج احمد کاظمی بود.محسن،هرشب می رفت سرقبرحاج احمد.مناجات می کردباخدا.گریه می کرد.به او می گفت(حاجی. دلم می خواد جا پای تو بذارم.دلم می خواد سرنوشتم مثل تو بشه.اول جهاد، بعد هم شهادت.کمکم کن) با همه وجود از شهید کاظمی می خواست کمکش کند.هنوزچهل شب تمام نشده بود…
ناشرهایی که کتابهای «محسن نعماء» را منتشر کردهاند
ناشرهای فعال که کتاب از این نویسنده منتشر کردهاند.


